کوچه ی بن بست و بی انتهای داستان ما

در خیال خام خود می‌پندارند


کوچه ی امروز
عزم بن‌بست کرده

غافلند ؛ که امروز ِ من

برخاسته
به مقصد شاهراه !


و چه خنده آور است
حماقت دین بافانِ - جانماز آب نکش -
که قیام را از دایره واژگان خود حذف کرده اند ..

نماز روح
- روح نماز -
هیچ گاه
نشسته قبول نیست

***


و نماز نشسته قبول نبود و بالا نمیرفت وقتی که مجنون، با ریش های درهم و برهم

با عبای تکیده اش، با نگاه مستش، با چشمان سرخش، داشت پشت درب خانه ی لیلی از خدا تقاضای العفو میکرد، که به خاطر لیلی به خدا شرک ورزیده...

مشرک شده ، چون محرابش طاق دو ابروی لیلی گشته...


مجنون آرزو کرده بود پشت پنجره فولاد آغاز راه باشد و بین الحرمین انتهای این راه...


لیلی اما...

اما او انقدر خوب بود، که نخواست مجنون گرفتار بماند...

لیلی مجنون را بی جواب گذاشت...


العی العفو

خدایا ! ببخش!

شش روز از رمضان گذشته

به نام مهربانترین خدایی که وقتی همه تنهایت میگذارند او کنارت می ماند...

... و او دیگر حتی جواب تماس هایم را نمی دهد

او دیگر تلفنش را خاموش میکند، تا صدای اپراتور وقتی با کمال رسمی بودن میگوید"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد" دیوانه ترت کند و بهمت بریزد


... او رها میکند و میرود و کودک مقدس عشق را از اشراق منع میکند، او میرود و من هنوز منتظر نگاه پر طمأنینه ی او، پشت پنجره ی اتاق، و کنار لپ تاپ مینشینم و منتظر میمانم تا از لیلی جوابی برسد و آرامش مجنون بازگردد


لیلی اگر میخوانی بخوان : مجنون نگران توست، شبانه روزی است که خواب و خوراک ندارد


من مانده ام و کوله باری از فکرهای زمین خورده و حرف های نزده

از کسی که یک ماه و نیم بودن با او از من انسانی کاملا متفاوت ساخته...


از او که با ح اول اسمش مرا محزون میکند....


الهی به من صبر بده در این سوگ جدایی...