در خیال خام خود می‌پندارند


کوچه ی امروز
عزم بن‌بست کرده

غافلند ؛ که امروز ِ من

برخاسته
به مقصد شاهراه !


و چه خنده آور است
حماقت دین بافانِ - جانماز آب نکش -
که قیام را از دایره واژگان خود حذف کرده اند ..

نماز روح
- روح نماز -
هیچ گاه
نشسته قبول نیست

***


و نماز نشسته قبول نبود و بالا نمیرفت وقتی که مجنون، با ریش های درهم و برهم

با عبای تکیده اش، با نگاه مستش، با چشمان سرخش، داشت پشت درب خانه ی لیلی از خدا تقاضای العفو میکرد، که به خاطر لیلی به خدا شرک ورزیده...

مشرک شده ، چون محرابش طاق دو ابروی لیلی گشته...


مجنون آرزو کرده بود پشت پنجره فولاد آغاز راه باشد و بین الحرمین انتهای این راه...


لیلی اما...

اما او انقدر خوب بود، که نخواست مجنون گرفتار بماند...

لیلی مجنون را بی جواب گذاشت...


العی العفو

خدایا ! ببخش!