تبليغاتX
کوچه بن بست و بی انتها

کوچه بن بست و بی انتها
The infinite and dead end road of life
السلام علیک یا اباعبدالله (ع)


مهدیه تورنتو - محرم ۹۰

 


[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 1:33 AM ] [ ابن الرضا ] [ ]
اولين بار كه پا در سالن تشريح دانشكده پزشکی گذاشتم ،لرزيدم.حس خاصي بود ديدن پيكر آرام چند «مرده»!
آنچه می خوانيد نوشتار آن احساس است...
روزی بود پاییزی و بارانی٬ برف پاک کن های مزدا ی خدابیامرز داشت شیشه را تمیز میکرد و فردا شهادت مولای علم و امام مکتب حضرت امام جعفر صادق (ع) بود. در منزلمان در همین شهر دور افتاده ایالت نیویورک برنامه روضه داشتیم و قرار بود من هم روضه خوانی کنم...

قرار بود با جمعی از دوستان از دانشکده پزشکی بازدیدی به عمل آورده باشیم.

نمي دانم چه حسي مرا در روزي كه نبايد، به طرف اتاق تشريح کشاند.تمام دوستانی که در رشته های غير پزشکی درس می خوانند بيش از همه در باره تشريح و جسد می پرسند.
همه با ترس و واهمه ای توام با احساسی غريب از اين موضوع صحبت می کنند.هر سخنی در اين باره اين سوال را در من ريشه دارتر می کرد که واقعا اين همه ترس و واهمه از چيست؟!
مگر در کل عالم ناتوان تر از مردگان هم چيزی يافت می شود؟!
مگر نه اينکه مردگان را هيچ قدرتی نيست؟
و مگر نه اينکه ميان يک جسد و تابوت آن از نظر توانايی هيچ تفاوتی وجود ندارد؟!
پس چرا از مردگان می ترسيم؟
چرا اين ترس را از زنده هايی که قدرت هر جنايت و خيانتی را دارند ، نداريم؟
کنجکاوی يافتن پاسخ اين سوالها و حس غريبی که در ژرفای وجودم ريشه دوانده بود مرا در اتاق تشریح غرق در فکر کرد... ریشه ترس از مرگ بود. «خائفین من الموت...» فکر اینکه روزی تو هم به همین سرنوشت یعنی مرگ٬ دچار بشوی بس است تا خراب شود رشته ی افکارت.

و آنجا هيچ نبود جز تخت هایی فلزی و اجسادی پوشيده در ميان پارچه های سپيد.

بوی فرمالين فضا را پر کرده بود٬ بویی که باید اگر بخواهی پزشک بشوی باید با آن انس پیدا کنی. بویی که اگرچه برای فیکس کردن به بدن مرده میزنند ولی خودش هم کم متعفن نیست. انگار خودش بوی مرگ است این بوی فُرمالدِهاید!

وقتی پارچه ها کنار می رفتند ، احساس کردم به پاسخ سوالم نزديکتر شده ام...
روی یک مورد تامل کردیم. 
پوستی سپید به رنگ گچ ،چشمانی بسته و باد کرده و موهاي سپید کوتاه شده ،تمام چيزی بود که پارچه ها پوشانده بودند.
آن احساس غريب داشت کم کم آشنا می شد...
کم کم می شناختمش.ترس نبود.يعنی ترس معمولی نبود. چِندِش هم نبود. آن لحظه نتوانستم تعريف مناسبی برای آن احساس پيدا کنم.اما کمی بعد انديشيدم تا بشناسمش.تا بفهممش.و فکر می کنم تا حدودی شناختمش.

آری...فهميدم آنچه ما را از ديدن مردگان بر حذر می دارد ترس از مرده نيست ، ترس از خودمان است...ترس از ديدن بدنی که ما را به آينده خودمان آگاه می سازد. ترس از رها شدن. رها شدن از يک غفلت طولانی که «خود» را برای ما با جسم مترادف می کرد.
ما می ترسيم،ما از آينده جسممان می ترسيم.
ما از ناتوانی می ترسيم.
آن هم موقعی که آينده جسممان که رودرروی ما مظلوم و ساکت خوابيده است، می نگريم....به بدنی که صاحب آن روزی راه می رفته، می ايستاده و می نشسته، می خوابيده و خواب می ديده،فرياد می زده،سخنش شنونده ای داشته و گوشش شنونده ای بوده،چشمانش قاب لحظه های ماندگار زندگی بوده، می گريسته،مي خنديده،عاشق بوده و به او نيز عشق می ورزيده اند،دوست داشته و دوستش داشته اند،دشمن بوده و دشمن داشته،سينه اش خانه محبت و نفرت بوده،مادری داشته که نه ماه اورا در گوشه جسم خود و چندين سال در گوشه روح خود می پرورانده، پدری داشته که روزها و شبها برای آسايش او تلاش می کرده و لبخند جسدی که امروز غمگين ولی آرام زير دست ما خوابيده است، خستگي را از تن او به در مي برده، خود او پدري بوده كه براي فرزندانش زحمت مي كشيده و يا مادري كه شبها تا سحر بر بالين فرزند تب كرده خود مي سوخته...
(- مسلما مسلمان نبوده- و الا خیلی بیشتر میشد گفت مثلا در این دنیا روزه میگرفته٬ با نماز انس داشته٬ قرآن میخوانده٬ حسنات انجام میداده ...)
شايداو نير مانند ما از كوچكترين خراشي بر بدن ،فرياد مي زده اما امروز....امروز جاي جاي بدنش جولانگاه تيغ هاي جراحيست و او حتي ناله اي نمي كند...

استاد از کم و کیف این جسد چیز زیادی تحویل ما نداد اگرچه عموما رسم است که میگویند اینها بدنشان اهدایی بوده است یا مثلا بی سرپرست و بی خانمان بودند و از طرف دولت پای جسدشان اینجا باز شده...

آري اين افكار است كه حس غريبي را در ما بر مي انگيزند.اين حس ، نوعي ترس است اما نه ترس از يك توانا و نه ترس از يك ناتوان، كه ترس از يك ناتواني ناخواسته و غير قابل گريز...
و وقتي مي توان از اين احساس ناتواني رها شد كه به خود بنگريم و به آن جسم بيجان...مقايسه كنيم...و بفهميم چيزي در ما هست كه در او نيست...چيزي كه به ما احساس مي دهد،فهم مي دهد،عشق و نفرت مي دهد....و اين زمانيست كه برجسته تر از هميشه مرز ميان روح و جسم خود را مي بينيم.اينجاست كه احساس مي كنيم با چشم نمي بينيم بلكه از چشم مي بينيم...مي فهميم كه همه چيز مي رود و من مي مانم...اين من با من قبلي خيلي متفاوت است اگر رنگ و بوی خدا بدهیم ماندنی میشویم که فرمود «کل شی هالک الا وجهه» به زندگی ات رنگ خدا بزن٬ به دوستی هایت٬ به عشقت٬ به نفرت٬ رنگ خدا که زدی ابدی میشوند و الا این بدن یک لباس بیش نیست... حس غریبی است...
***
آن روز که تمام شد تا شب دلم التهابی شدید داشت. حتی در روضه هم اثر گذاشت. ترس هم بود کتمان چرا؟!
یاد رمضان سال ۸۵ افتادم سال آخری که در ایران بودم و سوم راهنمایی بودم. با ۶ نفر از جوانان مومن مسجد الهادی تهران رفتیم بعد از نماز صبح بهشت زهرا (س). از مرقد امام (ره) شروع کردیم تا مزار شهدا یکی یکی ... به ظهر که نزدیک تر میشدیم یک کسی جمع را متقاعد کرد که سری به مردشور خانه بهشت زهرا بزنیم که در این اولین جمعه ماه مبارک تذکرة الموت نیاز داریم. من آنجا اولین باری بود که با این حس غریب آشنا میشدم. حسی که بعد تر مدام دعا میکردم ای کاش جایی بدنم تکه تکه بشود در راه خدا و اصلا نیازی به غسل نباشد...حس غریبی آن روز با بوی کافور مرا در بر گرفت.
حالا همان حس دوباره سراغم آمده بود اما این بار با بوی محلول فرمالین!
تا چند هفته مرگ و یاد مرگ مدام روزمرگی ام را سر و سامان میداد و مبارزه با وسوسه های شیطانی آسان تر بود.
ترم تمام شد و حالا این ترم درس آناتومی را برداشتیم و این واهمه همان روز های اول کم شد.
و این کلاس و علم آموزی و یادگیری در مورد اشرف مخلوقات الهی و رمز و رازهای بدن عموما به شما فرصت فکر کردن به مرگ و آخرت نمیدهد. و بدن با زبانی خودمانی استفاده ابزاری پیدا میکند.
ولی آن حس غریب کما بیش در کنار آموزه های دینی ات میماند!
***
آري این حس غريب نوعي ترس است...ترس از خاك شدن و اگر باور داشتيم اين جسم همين الان نيز خاكيست در دست كوزه گري به نام روح،ديگر ترسي باقي نمي ماند...
همه چيز مي رود و روح من مي ماند ، نه آن جامه اي كه مايه فخر و مباهاتم بود و نه آن سيمايي كه تپه مرتفع غرورم، نه آن لقب «جناب دکتر»ی که شاید میخواستند صدایم کنند...هيچ يك نمي مانند...آن وقت است كه روح من در عالم روحاني و ياد من در عالم جسماني و جسم من در ميان خاك-و شايد هم در اتاق تشريح-جاي مي گيرد...
***
در اتاق تشريح مي توان خود را پيدا كرد، مي توان خدا را شناخت، مي توان عاشق شد،مي توان عارف شد،
اتاق تشريح برای من كلاس معارف است....اتاق تشريح مسجد واقعيست...چه سجده اي بالاتر از سجده بر روح بلند انسان که اشرف مخلوقات است فی احسن تقویم؟

كاش صاحبان زور و زر، دیکتاتور ها و ظالمین، دنیا پرستان اينجا بودند!
كاش آنانكه در ميان توده اوهام گم كرده اند اينجا بودند و خود را پيدا مي كردند...
اين كمك به پيدا كردن خود،خدمتيست از جانب يك مرده ،خدمتي كه شايد هزاران زنده از پس آن برنيايند...

در اتاق تشريح،«چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد...».
اتاق تشريح جاييست که در آن از عدم به وجود می رسيم...جايی که در آن ثابت می شود :«در عدم هم ز عشق بويی هست....»
در اتاق تشریح از هر دسته که باشی پی میبری که یک روز از این روزها با بهترین رژیم غذایی و با بهترین و سلامت ترین غذاها و زندگی منظم یک روز بالاخره تو هم باید بگذاری این لباس خاکی را که «کل نفس ذائقه الموت» ...همین را باور کنیم خیلی جلو می افتیم.

و السلام...
۱۳ اسفند ۹۰
ایالات متحده آمریکا!
[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 1:30 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]

این چند روزه در فیس بوک و دیگر سایت ها و حتی در گوشه و کنار دنیای وب! اخبار اصغر فرهادی و رسیدنش به قله ای موسوم به اسکار خیلی داغ و مورد توجه است.

راستش من که حالا دارد کم کم برایم تبدیل می شود به عادت که کم بنویسم و بیشتر بخوانم - تحمل ننوشتن در این مورد را تاب نیاوردم

 اصغر فرهادی از هر طایفه و طرز فکر اگرچه یک ایرانی است و اگرچه به پارسی سخن میگوید و اگرچه با دیدنش در مراسم دریافت جایزه ی اسکار ما باید این حس غرور و شادی از اینکه مثلا نام کشورمان ایران به احتزاز در آمده به ما دست دهد و انگار کنیم که مثل این می ماند که تیم ملی فوتبالمان در مسابقات جام جهانی پیروزی کسب کرده باشد...ولی بد قلقی احساسات همه ی این اگرچه ها را تلخ میکند.


حد اقل برداشت شخصی من این است که نمیتوانم : 

یک - فرهادی را به شخصه نماینده ملت مومن و شهید پرور و اسلام گرای ایران عزیز بدانم

دو - فیلم جدایی را هم نمیتوانم نه از نظر تصویر برداری نه داستان نه نحوه کارگردانی نشان دهنده ی دغده های حیاتی و روز جامعه فعلی ایران تلقی کنم 

سه - در مقایسه مثلا با فیلم ها و آثاری مثل رنگ خدا یا بچه های آسمان و یا.... که حقا شاهکارهای به جامانده دنیای سینما بودند , فرهادی و کارش را در سطح اسکار ببینم

چهار - اصولا اسکار هر ساله به فیلم هایی داده میشود که به بهترین نحو کلام داوران و موسسان سینما و فرهنگ غرب را به نوعی با زبان بومی آن مردمان و به طور ضمنی بیان کرده باشد.

پنج- اینکه اصلا چرا انقدر این کارگردان و فیلمش را انقدر بزرگ کرده اند را نوعی دهن کجی و تلافی جویی نسبت به مسایل سیاسی و جو به ظاهر مخالفت این طیف کارگردان با نظام بود


اما ....

اصغر فرهادی یا حتی دیگر هنرمندان غربزده مان ارزانی اسکار- دوستان باشد


ما افتخارمان شان علی استون ها هستند که بطن کثیف ترین سینمای دنیا - هالی وود - و در دل خانواده ای یهودی می آید و مسلمان میشود و دل می دهد به انقلاب و امام (ره)...



[ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 3:39 AM ] [ ابن الرضا ] [ ]



سلام بر تو ای آیت مهربانی...



یا اباعبدالله (ع) خدا تو رو اصلا آفرید تا ما را آیتی نشان دهد از کمال عشق و اوج معرفت. خدایمان برهان آورد قله ی وفا و معدن سخا را.

و تو را آفرید تا ما را به درگهش راهی باشد، با گریه ی بر تو، ای قتیل العبره.


امسال هم مثل سال گذشته در خدمت دوستان مرکز امام مهدی (عج) یا همان "مهدیه تورنتو" بودیم که البته این روزها عده ای با نام مسجد جامع ایرانیان تورنتو نیز آن را میشناسند، مهم نیست چه نام و چه لقبی را به این مرکز دهیم، مهم اینست که در تورنتو و در قلب یکی از مهمترین مراکز ایرانی های ضد دین شاید، در لس آنجلس ثانی اقامه ی عزا شد. شاید دلیل این که قبول کردم تا تورنتو بروم همین اهمیت استراتژیکی آن نسب به مسجد امام علی نیویورک و مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن از نظر اثر گذاری است. 


امسال نه خبری از دکتر اسدی گرمارودی بود و نه از دکتر میرباقری که زمزمه ی آمدنشان بود. شب ها را حجه الاسلام سید حسینی نسب صحبت میکردند.

خیلی ها برای روضه ی ارباب زحمت کشیدند...بعضی بیرون زیر برف، بعضی گاهی تا صبح توی آشپزخانه تا ما بتوانیم راحت عزاداری کنیم...

شام غریبان که تمام شد برگشتیم به درس و دانشگاه و ادامه زندگی، صبح چهارشنبه به سید محمد میگفتم از این احرام 10 روزه که پاک بیرون آمدیم، حالا اصلا دلمان از فضای آلوده به فساد دانشگاه به هم میخورد...

ای کاش خود امام حسین (ع) خوبی ها و عنایات محرم را برایمان حفظ کند...

[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 8:39 AM ] [ ابن الرضا ] [ ]


[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 5:3 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]

از مردی می نویسم که بردن نامش هم ادب و نجابت مخصوص به خود می طلبد.

نمی دانم چه قول و قراری داشتی چه سّری داشتی با آن متعال، چگونه عشقت را نثارش می کردی که مقدر فرمود سرنوشتت را در زندان، در خانه ی عشاق، در محبس آن دیکتاتور بی مقدار، این همه سال پنهان بودی غرق در راز و نیاز و این دنیا با همه چیزش چقدر خوار بود در نظرت از پشت میله ها که ما شدیم محروم از پرتو وجودت/کوران و کرانی سرگردان و پریشان در زندان دنیا. به راستی که عاشق از معشوق سیر نمیشود که اگر آن معشوق/ آن متعال می خواست ذره ای تعلّل معنی نداشت برای ادامه ی هجران...

تصورش هم دست و دلم را می لرزاند تصور روزی که آزاد شوی و بیایی و من لایق باشم در خیل مستقبلین خودم را به تو برسانم و آنگاه چگونه به قلبم فرمان بدهم آرام باش! رفیق نیمه راه نشو! نایست و با من بیا! تا سلامی بدهم به آقا موسی و بگویم که چه دیر شناختمش ...چه دیر ...و چه پیر شدم در سالهای فراق اما حالا که شناختمش دست از طلب ندارم. چه سخاوتمند بودی برای من حتی در غریبستان...

قسمتت بود به زندان بیفتی..

[ چهارشنبه 16 شهریور1390 ] [ 8:49 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]

آخرماه صيام اول سرگرداني ست 

دركجايي كه دلم چشمه ي خون افشاني ست 


هرشب ازشوق توقلبم سروساماني داشت

پس از اين قسمت دل بي سرو بي ساماني ست


افتتاحي كه به شوق تو قرائت كردم

فتح بابي ست براين دل كه زغم زنداني ست


نظر خويش مبادا كه بگيري از من

آنچه مانده است مرااين نظرپنهاني ست

 باابوحمزه اگر انس گرفتم هرشب

التفاتي ست كه از دوست مرا ارزاني ست


پس ازاين فرق ندارد رمضان يا شوال

همه دانند كه بي يار، دلم طوفاني ست


هرسحر باتو دلم عطر مناجاتي داشت

حال با ياد تو درحال گلاب افشاني ست


هرشب از دفتر وصل تو غزل ميخوانديم

صفحه در صفحه گذشت اين ورق پاياني ست...

[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 6:23 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]
 

افطار که کردید،
با خودتان خلوت کنید.
به قرآن نگاه کنید.
یا اینکه اصلا ساکت بنشینید.
این خیلی قیمتی است.
آدم افطار حقیقی را با خدا می‌کند.
افطار حقیقی که خوردن نیست.

نماز پیامبر(ص) است. روزه علی(ع) است. افطار خداست.

از افطار بالاتر هم چیزی نیست.

 *مرحوم دولابی*

 

قدر نوشت:

برای تغییر تقدیرات در شب های قدر باید خود تغییر کنیم .

تغییرات جدید مساوی است با تقدیرات جدید

[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 5:24 AM ] [ ابن الرضا ] [ ]
اینبار فقط می نویسم...
می نویسم بدون آهنگ...
می نویسم بدون قافیه، بدون وزن...
می نوسم چون دلم تنگ است...
می نویسم چون دلم خسته است...
...می نویسم چون دلم خون است...
می نویسم از برای تو ای مادرم ای مادر مهربانم...
و برای آرام شدن دلم نوشتم...
برای تو می نویسم ای مادرم ای تمام امیدم ،ای تمام زندگیم که تمام زندگیم بدرب سوخته ای زهم پاشید...
برای مادر جوانم خون میگریم که فقط زخم تنت را به ما نشان دادند...
برای مادری خون میگریم که فقط هیجده ساله بود...


[ چهارشنبه 31 فروردین1390 ] [ 12:5 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]
بسم الله ...
دارد صدای اشک های صاحبمان (عج) می آید فاطمیه اول است و ای وای مادر...

زبان شعر میگوید:


زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

***

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 4:43 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

هدف حقیقی از زندگی این جهانی، سفر از خود به سوی خدا است و هر مقطعی از زندگی، مرحله ای از این سفر و هر حرکت و رفتار و گفتاری، گامی در این مسیر است که اگر بر خلاف دستور خدای متعال انجام گیرد، نتیجه عکس می بخشد و انسان را از خدا دور می کند و به اعماق دوزخ نزدیک می کند. اشتغالات دنیوی چنان انسان را احاطه می کند که غالباً هدف فراموش می شود و انسان در بافته های عنکبوتی خود سرگردان می گردد. یکی از عوامل که می تواند انسان را از چنگال این بافته های در هم تنیده نجات دهد، سفرهای زیارتی و در رأس آنها حج خانه خدا است؛ بنابراین هر قدر زائر بکوشد که از همان آغاز، خود و غیر خدا را فراموش کند و توجه خود را به ساحت قدس الهی معطوف دارد و هنگام تشرف هم دائماً میزبان را حاضر و ناظر ببیند و در پی کسب رضایت او باشد، از این سفر بیشتر بهره خواهد برد و متقابلاً توجهات دنیوی و مادی و اندیشه های نفسانی و شیطانی و توجه به زرق و برق های دنیا و اشتغال ذهن به تمتعات مادی، انسان را از برکات این سفر محروم می سازد. پس تمرین در توجه دل به ساحت قدس الهی و توسل به وجود مقدس پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام، مخصوصاً حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا فداه و فراموش کردن تعلقات دنیا و در حقیقت همراه کردن سفر روح، از خود به سوی خدا با سفر جسم، از وطن به خانه خدا بزرگترین دستاورد این سفر است. نکته مهمی که موجب افزایش توفیق می شود، خدمت به همراهان و شریک کردن دیگران در دعاها و زیارت ها است که موجب چندین برابر شدن ثواب و اجر برای دعا کننده می شود.

وفقنا الله و ایاکم لما یحب ویرضی

و یجنبنا اتباع الهوی و الأغترار بالأباطیل و المنی

محمد تقی مصباح یزدی

 

توصیه نامه علامه مصباح یزدی به یکی از دانشجویان عازم سفر حج بنا به در خواست این دانشجو.


[ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 8:46 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم
آمد از دور سوالم کرد این چنین...
نامم را. پدرم را. شجره ام را. شغلم را. رسید به روز تولد.
محاکمه ای بود در محضر قاضی عادلی!
پرسید یکی یکی:

روز تولدت ؟ در روز جمعه ای , به گمانم که روز عشق 

رنگت ؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه 

چشمت ؟ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان 

وزنت ؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست , نه آنچنان وزین که نشینم در این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا


شغلت؟ در کار کشت امیدم بروی خاک


شاکی تو؟ خدا


نام وکیل؟ آن هم فقط خدا


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟ همین و بس


حکمت؟ تبعید در زمین


ترسیده ای؟ کمی


زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی


چه کس؟ گاهی فقط خدا


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!


دلتنگ گشته ای؟ زیاد


برای که؟ تنها فقط خدا


آورده ای سند؟ بلی


چه؟دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها خدا


در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...

اللهم انی اسئلک الامان یوم یفر المرء من اخیه...

[ دوشنبه 15 فروردین1390 ] [ 8:26 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]
سلام سال نو مبارک. به همین خشکی. به همین سردی.

امروز میان ترم شیمی-صد و دو- از درس های علوم پایه را دارم و دیروز تا دیروقت کتابخانه دانشگاه نشستم و حسابی درس خواندم تا به خیال خودم دل مولایمان را با نمرات خوب شاد کنم. عید نوروز اگر وسط هفته باشد دیگر هیچ معنایی برای ایرانیان ساکن آمریکا ندارد. امسال شکر خدا یک شنبه بود و اینجا تعطیل بودیم.

خیلی از دوستان لحظه سال تحویل زحمت کشیدند و پیغام تبریک فرستادند و یا لحظات بعد از سال تحویل زنگ زدند. خوبی زندگی در غربت و خصوصا در شهری که هم فرهنگت کم تر باشد این است که دید و بازدید عیدی درکار نیست و عیدی نباید بدی و نتیجتا عیدی هم نمیگیری! در اینجا بر عکس ایران، دو هفته شور و شوق سال نو وجود ندارد و فروردین و بهار همان حس و حال معمولی را دارد الا اینکه درختان سبز میشوند و برف ها آب! 

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

از نوروز بگذریم، این رسم پیام نوروزی دادن را خیلی فراگیر شده به طوری که امسال نخست وزیر کانادا هم مثل اوباما پیغام تصویری داد و به سختی و با لهجه ای کج و معوج به فارسی "عید شما مبارک" گفت. اوباما اما غیر از تبریک عید رفت سراغ هدفش. از اسم های سختی که مجبور بود از رو بخواند بگیر تا ترجمه شعر یک خانم هیچ کدام تلخی این کلام : "که ما باشما جوانان هستیم" را شیرین نکرد. انقدر تلخی داشت این سخن. جوانان بحرین و فلسطین و لیبی و مصر و یمن و عربستان را هم نخواستیم،  اول با جوانان خودتان باشید آقای رییس جمهور. جوانان آمریکایی در یک غالب عمومی بدون روحیه، مایوس و نا امید از آینده با تمام رفاهی که ظاهرا دارند، از شرایط سخت داخلی اقتصادی خسته اند. اگر چه به ظاهر رسانه ها چه دموکرات ها و چه جمهوری خواهها (از سی ان ان بگیر تا فاکس نیوز) تلاش مستمر دارند تا شرایط را خوب نشان داده و آمار را بیانگر بهبود نشان دهند. اما آنها که در این جامعه زندگی میکنند خوب میدانند که القصه هیچ بهبودی که نبوده شرایط بدتر هم شده است. فی المثل قیمت بنزین که طی یک ماه گذشته رشدی بالغ بر 75 سنت یعنی 750 تومان داشته است...

یادم هست وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است دوستی بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت:
ما شبیه کشورهای جهان سوم به نظر می رسیم .کشف جالبی بود.حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است.شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال زندگی کردن هستند گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنی ها مغازه ها را غارت نمی کنندجک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلی های دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.

مردم مظلوم بحرین هم دارند این شرافت را که با عشق ولایت، عشقی از جنس نور عجین شده و آنها را اینگونه به معرکه شکار ظلم آورده است. 

خدا انشالله امسال را سال ظهور یگانه منجی عدالت گستر(عج) قرار دهد.


[ جمعه 5 فروردین1390 ] [ 10:13 AM ] [ ابن الرضا ] [ ]
دنیای پر التهاب آنلاین، در داخل و خارج بستر نیمی از زندگی بشریت در طول روز است. در کشورهای به اصطلاح "مدرن تر" اینترنت نقش کلیدی در زندگی بازی میکند به نحوی که، به طور میانگین در آمریکا در محدوده ی سن هشت تا چهل و هشت سال هر کس تقریبا بالغ بر چهار ساعت از اینترنت استفاده دارد.

تو ایمیل خوانی، وبسایت داری، فیس بوکی هستی، یا هرکجای دیگر در این دنیای بزرگ مشغولی، بالاخره باید در کنار این همه ارتباط با خدا هم یه رابطه، حتی خیلی کم، داشت. در عصر ارتباطات ، « انزوا» پذیرفتنی نیست و زندگی بی رابطه مرگ روح است. عرش الهی ، مرکز بی نهایت شماره ای اتصال با آفریده هاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان می تواند با این مرکز ، گفتگو کند. بی آنکه خطی روی خطی بیفتد یا بی هوا دیسکانکت شود. اکانت هیچ کسی در این مرکز حذف نمیشود و کامنت هیچ کسی پاک نمیشود.

خدا در مرکز ملکوتی دعا، هر لحظه اماده دریافت پیام « نیاز» است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت ، شماره موبایل خداست که در عدد «17 - 24434 » خلاصه می شود. خدا با همین آیدی "الرحمن الرحیم" همیشه آنلاین است. هیچ وقت خدا اینویزیبل نیست. پیامت را هم بدون تامل جواب میدهد "ادعونی استجب لکم" ...

کسی که روزی پنج بار با او تلفنی حرف میزند یا چت می کند ، از تنهائی در می آید ، کلیم خدا می شود و احساس بی پناهی نمی کند.

خدا که آن سوی خط تماس است ، دوست دارد در خوشی ها هم سراغ از او بگیریم ، نه فقط وقتی که گرفتار می شویم و به دردسر می افتیم. بی معرفتی است که وقتی « مضطر» می شویم از اورژانس « دعا» استمداد کنیم و انتظار کمک فوری داشته باشیم.

او همیشه گوش به زنگ ماست همیشه آنلاین است. مائیم که گاهی حوصله حرف زدن با او را نداریم. یا تماس و دعوت او را بی جواب می گذاریم. شیطان سعی می کند در جبهه معنوی ، رابطه ما با خدا را قیچی کند ، یا روی خط نیایش « پارازیت ریا» بیندازد. شیطان دوست دارد آیدی خدا را حک کند و با ما چت کند و توی دلمان را خالی کند ، مایوسمان کند .مکالمه ما با مرکز ، نباید قطع و وصل شود ، یا صدایش خش خش داشته باشد.

باید « دیش » رحمت گیر را بر بام بلند نیایش نصب کنیم و دریافت کننده دل را روی طول موج « اجابت » تنظیم کنیم ، تا صدای استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر « امن یجیب » که رمز اجابت است نتوانست خط ما را باخدا مرتبط سازد ، باید دید کدام گناه و غفلت موجب قطع ارتباط و دیسکانکشن شده است ؟ گاهی قساوت دل و غذاهای حرام و دوستان بد ، در سیستم ارتباطی ما با خدا اختلال ایجاد می کنند و خطوط تماس را می پوسانند و صدایمان به خدا نمی رسد.

برای وصل مجدد خط ، هم پرداخت هزینه لازم است و هم تعهد.

هزینه اش ، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است ، تعهدش هم آن است که قول بدهیم از حلم صبر و ستاریت خدا سوء استفاده نکنیم ، والا همیشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطیم. حالا باید با اخلاص "لاگ ای ن" کنیم.

گاهی تنها یک « یا رب » خالصانه ، یک آه برخاسته از دل ، یک قطره اشک ندامت ، یک دل شکسته و یک توسل بی ریا ، ما را به خدا وصل می کند.

پیش شماره ارتباط با خدا ، حمد و ثناء و صلوات است . اگر محبت و معرفت « اهل بیت » را داشته باشیم « آل محمد- سلام الله علیهم» به ما خط می دهند ، آنگاه می توانیم با چهارده خط مستقیم با خدا مرتبط شویم .« ولایت »پسورد ما برای ورود به وبسایت ملکوتی خداست.

حیف است که در جهان ارتباطات ، با خدا و رسول و اهل بیت ، رابطه نداشته باشیم. 


---


در این دنیای بی کران مجازی، جای صاحب جمعه ها، آن منتظر دور از نظر خالی است.

اللهم عجل لولیک الفرج

[ پنجشنبه 12 اسفند1389 ] [ 4:32 AM ] [ ابن الرضا ] [ ]
بی بی سی در عوض غوغا کرده است. صبح از آزمایشگاه درس بیولوژی سلولی آمدم بیرون، یک راست رفتم کتابخانه و نشستم پای درس، برای نماز و نهار که آمدم گفتم نگاهی هم انداخته باشم به وبسایت ها.

بی بی سی فارسی و این بخش گزارش لحظه به لحظه اش، مملو است از نقل قول های "شاهد عینی" یا "یکی از مخاطبان" که به بی بی سی ایمیل زده و گفته...حرف حساب ندارند.

از طرفی دیگر پروژه ی امام زاده سازی از کروبی و میرحسین را آغاز کرده اند. یک ویدیو و یک موزیک محزون کسی نداند فکر میکند موسوی فرشته بوده و کروبی مظلوم و بی گناه، بی آنکه دروغی بگوید، بی آنکه خائن باشد، معصومانه در چنگال اهریمن است...

این روز ها اما از لشکر عمر سعد خبری نیست. الله اکبر های شبانه را هم ، در تاریکی مطلق نمی گویند. تو را بخدا یک الله اکبر اون هم بالای پشت بام که کاری ندارد، خسته شدیم انقدر ویدیوی تکراری به خوردمان دادند و فقط هی تاریخش را عوض کردند. خسته شدیم از بی بی سی، از بالاترین. از کلمه از سحام نیوز. از شماهایی که دیگر برای دروغ گویی و اغراق خدا را بنده نیستید!

از طرفی دیگر احمدی نژاد دیگر نشاط ندارد. اگرچه ماشین پژوی عهد بوقش را دو و نیم میلیون دلار فروخته، ولی مثل روزهای اول 84 لبخند نمیزند. دیگر کاپشن نمی پوشد، کت شلواری شده است. قبل تر ها سپر بلای رهبری بود و بعد از انتخابات رهبری شد سپر بلای او...

جانم فدای کسی که مردانه پای آرای مردم ایستاد و حاضر شد دیکتاتورش بخوانند، همردیف مبارک و بن علی بدانندش و برایش نوبت تعیین کنند، ولی میدان را ترک نکند...

مولای عشق است دیگر... خودش گفته "ما تا آخر ایستاده ایم..."


یا الله...


[ سه شنبه 10 اسفند1389 ] [ 4:15 PM ] [ ابن الرضا ] [ ]
درباره وبلاگ

پشت سرت را نگاه کن...به پل هایی که خراب کرده ای...به راه برگشتی که نمانده... به وطنی که از آن دور ماندی...

من از نسل حضرت آدمم، مادرم حواست....من اما آدم ایرانی ام...میوه ی ممنوعه را خوردم و از بهشت ایران رانده شدم، و حال در غربت زمین گاه و بیگاه می نویسم در این دفترچه...